تبليغاتX
حرف دل

فرقی نمی کند یک گودال آب باشی یا در یایی بیکران ، اگر زلال باشی آسمان در تو پیداست

می ترسم از وهم شروع

شروعی که نمی دانم شورش چیست

شاش شور شیرین شاید

شک شُر شُر شمع به پای سوخته قلم

هرز می گویم

می ترسم از بی تفاوتی چراغ بالای سرم

عاقبت روز خواهد رفت،شب خواهد مُرد و مَرد

عاقبت روز روزه دار به ظهر زور می رسد

می مانی با من چراغ بالای سر؟

صوت نزن، دور نزن، داد نزن که وقت چیز تنگی نیست

تو به تنگ آمدی، تو به ننگ آمدی، تو به جفنگ آمدی ...

اما صدای سِتار سَتار، یک لیوان سیگار سرد و مرگ بی دردسر مَرد

آغاز آواز بی پایانی زمستان است

به تنگ آمده قافیه سکوتم

هیچکس پشت در هیچکس نیست

امروز شک به یقین پشت در خانه ایمانم ایستاده

صبر پیمانه پیمانه پیک آخر را می زند

اسب مست می شود و گاو شیهه می زند غربت را

شیخ شوش شصت بار شخم می زند شاخ شمع را ...

بوسه بر دست حقیقت تلخ است

گنگی ایام لق کرده صدای حنجره پنجره را

و باز هم صدای سنگین سقوط آزاد، دور باطل گِرد گَرد کاغذ

جان می دهم پشت نخ بی تاب قلم

پشت دروغ باکرگی کاغذ، پی ابعاد کلام

وای بر قلم که قاعدگی را هم نمی شناسد

قلمم هرزه هر جایی نیست، کاغذم باکره نیست و کلامم کوهی از حاملگیست

تِرکی تازه به جان باورم افتاده

که خدا هم نکند باکره نیست ...

+ تاريخ ساعت 17:23 نويسنده حسین |

می خواستم روزی به کودکیم بگویم سلام

باران آمد،تگرگ رفت و آفتاب سهمش را به نگین رنگین کمان سپرد

کم کم طعم تلخ شیر کاکائو با کمی پیاز دهن پرکن لبم را مزمره کرد

چه شامی شد وقتی از گرسنگی می مردم و از زعفران چشم های تو سیر سرکه می خوردم

زبانم را در کامت نهادم و کامت زبانم را بلعید تا کلام حلقه زند بر گلوی خشک تاب خورده ام

چرا بگویم که هربار تو را گدایی می کنم ؟

 

 

+ تاريخ ساعت 1:55 نويسنده حسین |

سلام

حالِ همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاهِ خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود، طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهويي بلرزد و نه دل ناماندگار بي درمان

 

تا يادم نرفته بنويسم

حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود

مي دانم هميشه حيات آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا، شبيه شمايل شقايق نيست

 

راستي خبرت بدهم،

خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده، بي پنجره، بي در، بي ديوار

هِي بخند

بي پرده بگويمت چيزي نمامده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سفيد از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نام هاي كَسان من مي دهد

يادم مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري

نه ..... جان  نه، نامه ام بايد كوتاه باشد

بي حرفي از ابهام و آينه

از نو برايت مي نويسم، حالِ همه ما خوب است اما تو باور نكن

 

 

بيا برويم رو به روي باد شمال آن سوي پرچين گريه ها

سر پناهي خيس از م‍ژه هاي ماه را بلدم كه بيراهه دريا نيست

ديگر از اينهمه سلام ضبط شده بر آداب لاجَرَم خسته ام

بيا برويم

آن سوي هرچه حرف و حديث امروز است هميشه سكوتي براي آرامش و فراموشي ما باقيست

مي توانيم بدون تكلم خاطره اي كامل شويم

مي توانيم دمي در برابر جهان به يك واژه ساده قناعت كنيم

من حدس مي زنم از آواز آن همه سال و ماه، هنوز بيت ساده اي از غربت گريه را بياد آورم

 

من خودم هستم

بي خود اين آينه را روبه روي خاطره نگير

هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است

تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزار ساله برخواستم

دارم هِي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم

صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند

صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كاملتر شود

صبوري مي كنم تا طلوع تبسم تا سهم سايه تا سراغ همسايه

صبوري مي كنم تا مدار، مدارا، مرگ

تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم

آهسته زير لب چيزي، حرفي، سخني بگويد

مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت

مرا نمي شناسد مرگ

يا كودك است هنوز و يا شاعران ساكتند




+ تاريخ ساعت 18:47 نويسنده حسین |

آب بابا نان داد

این است ادبیات گفتن و از حرص خندیدن

صدای نوچ صداقت و جفت گیری بی ربط  کلمات

هنوز هم برای تو می نویسم

و هتوز دلم هوری می ریزد وقتی مثل سنگ سر راه

ایستاده ام و جاده ات را شلوغ می بینم

هنوز وسوسه مرگ و شکستن برای ماندن را زمزمه می کنم

می دانم می مانی و می خوانی و می دانی

و مثل رود روایت گر روح زنگ زده ام هستی

مثل من می گویم،  توهستی  خوب هستی  پاک هستی و مست

این صدای آزاد مرد مُرده ای است که آشفتگی اش را در تو دیده و شوریدگی اش را با تو

فریاد اثبات یا فریاد سکوت ؟

این همه ی فلسفه شیرین و غریبه ی این من بی توست

و بودن از سر رازینگی شعر و جنون

خواندن شوریده عشق و صدای نغض شعر نیستی

اینکه تو باشی و من، زیر چتر خنده دار نام هیچ جوش شیرین می زنم

اینکه می خندم و می خندی و صدای لیز جریان، جزر و مد هیاهوی مکان

صدای چشم های باز تو و گوش های کورت

مردم بی رحم نگاهت و بی پروایی شیوای کلام از پس قله اشک

هنوز سردم، کنار تمام حرارته عطسه تو

پاسبان سیاهِ رنگ روز، رنگ شکایت شب به چهره کشیده

و باز باران بی ترانه

شاه  بیتی می کنی میان باران ؟

نخ به نخ، رنگ و دود سیاه دلم را کم کردی و گم کردی ....... گمم کردی

اما ننگ بر ادعا و گدایی و فریاد

و باز هم تابلوی سیاه و قلم تراش نخورده و مسمومم

که نای نی نوازی و نوازش نیازمندانه ام را ندارد.



+ تاريخ ساعت 3:14 نويسنده حسین |

روی پله سقوط، هیچ صدای بازداری نیست ..... حُرم بوق آزاد

صدای تب 400 درجه و صداقت ریز شدن با همه درشتی

خندیدن به چهار سوی زندگی با همه گردیش

و شناوری عشق، در گنگی زمان نیستی

اینبار مثل یک روز حقیقت دارد، شب

و صدای آشکار متلاشی شدن

و فرو ریختن از ساقه ناز، غرق مستی شدن از گم بودن

گم شدن از پی پیدا کردن، خندیدن برای خفه بودن خفه ماندن خفه مردن

و باز آی ای قلم، چه دیر یادم می افتی و چه زود به سکسکه

می خواستم بپرم از لبه بلند و کوتاه زمان، بروم از پی پیدا کردن، درپی  پی بردن راز

آخ که چه غریبه افتاده، صدای گفتنم

چه عربده ای برای اثبات می کشد تا تو باشی و ببینی و نشنوی

صدای بخار بخاری زمان و عقب ماندگی افسر شب

و گدایی کردن در حسرت مرگ

و جدایی میان تو و او  من و تو  میم و نون

و باز هم صدای پوست انداختنم در حوالی جنوب اتوبان

بوی عطسه از دهان گس تو و نشستن با همان باغچه بی فرهنگ

بوی گند علف هرز، صدای جریان

شاهزادگی از بتن شعور و گدایی تمام از رگ بودن، ماندن

بد نمی گویم اگر بوی هوا آبی نیست، زنگ در زنگ زده، چشمم از مردم چشمم خون است

و اما عادت، که کمی زودتر از دیروز رسید، عادته گاهانه

عادت جمع شدن، زنگ زدن، لگد خوردن از دست گل سرخ و بوسیدن لب های بهار

ساله نو نزدیک است، من به تنهایی این شهر پر از آدم ها

دست درگردن آشغال دانی عادت هستم

خوب می دانم، این نیز بگذرد.



+ تاريخ ساعت 22:27 نويسنده حسین |


اين من چون اسیري گم كرده راهم

هردم درد دوري كرده تباهم

اي كه راهت جدا گشته ز راهم، ديگه مرده نگاهم

من اميدي ندارم كه تو باشي كنارم


اين تو آرميده در خواب نور

تنها پر كشيده تا عرش دور

اي كه راهت جدا گشته ز راهم، ديگه مرده نگاهم

من اميدي ندارم كه تو باشي كنارم




+ تاريخ ساعت 19:7 نويسنده حسین |


مدت هاست کسی نيست که ساعت بودنم را احساس کند


و شايد، خودم گم شده ام


روزهايی است که خنده ی لوند گل های سرخ هم دردی را دوا نمی کند


زمان، مکان، بودن، قيدهای اسارتی است که گلويم را پر کرده


عطر لذت، عطر بودن، حس گرييدن برای تن گل وقت تگرگ


همه يک افسانست


امروز کمی گريه با موسيقی بی رحم غربت کار را راه می اندازد و رنگ بودن را جلا می بخشد


لذت نبودن و از دور ديدن را دوست دارم . لذت لحظه های خنديدن از پشتبام قله اشک


که فرو می ريزد مثل آوار بر انبوه ثواب


و در آخر گل آفتاب گردان را. خوش بحالش چه صفايی دارد. می درخشد چون تو مثل سوگند


که چقدر دوست دارم نامت را سوگند.


+ تاريخ ساعت 21:9 نويسنده حسین |


اينجا مي خرند اينجا مي فروشند


اينجا آنجاست كه جسارت جوشان مرد را به  نعره هاي سكوتش مي فروشند ...


اينجا جاي جنگ جانانه نيست پس فردوسي خموش باش و بمير كه سي سال


حرافي تو هم جايي براي جسارت در اين سي سال نتراشيد ...


كاش به نوشيدن كمي سرب عادت مي كرديم، تا كارمون لنگ درد خنجرهاي نهاني نباشه.


و امروز سال يك هزار و ..... من ، تو ، دين و ديگر هيچ .


من به دين وفادارم مثل تو اما نه مانند دين به ما


كاش دين هم مرام خنجر كشي اش را با سرب داغ عوض مي كرد.


انوقت نوبت شنيدن صداي فردوسي و ... هم مي رسيد.


درود بر صداي من  صداي تو  صداي ما   و   صداي دين. كاش سياستي هم نبود


تا خنجر دين و سرب داغ من، هر دو غلاف مي كردند.


دوستت دارم دين من. تو را با بي جسارتي و رهيدگيم دوست می دارم.


هرچند كه تو مظهر جسارت و مردانگي و ...علي ....هستي.




+ تاريخ ساعت 18:36 نويسنده حسین |


یه روز که خیلیم قدیمی نیست

پاریس بودم اونجا مغازه دمپایی فروشی داشتم

آخه مردم اونجا دمپایی نمی پوشن .اما واسه سگاشون دمپایی می خرن .

یه روز که از فرط کار داشتم مگس می پروندم . یه دختره اومد کفشا رو دید نخواست

خواست بره که یهو نمی دونم چی شد کفشای پاره ای رو که پای خودم بود ، دید . گفت

اقا این کفشا چند

من به خیالم مثل دختر تهروونیا داره بهم پا میده گفتم سایز پاتون چنده مادام

یهو نشست روی زمین که کفشام و در بیاره

من و میگی خیس خیس شده بودم از عرق و....

کتابی که اونجا باهاش مگس می کشتم و گرفتم جلو صورتم

کتاب و از جلوی صورتم کشید

گفت چی می خونی

گفتم مطربی

گفت کتابت چند

گفتم ناقابل

از اون روز دخترک کتاب و کشید و رفت و تا امروز که بیست و اندی سال می گذره

 دیگه اون کتاب و جایی ندیدم

حیف شد دیروز توی این وامونده نشون می داد که همون دختره سناتور شده

کاش خودم اون کتاب و خونده بودم . اگه سناتور نشده بودم لااقل دیپورتم نمی کردن

خلاصه غرق  دیدن زنیکه بودم که صدای آژیر وزیر جنگ دیوارای اتاق و البالویی کرد .

همیشه فکر می کردم دوستش دارم اما مادرم همیشه می گفت عین فُک بی عقلی

یک روز مشغول نوشتن و شاعری بودم که پرده کنار رفت دیدم دختری تار می زنه

نه نه گیتار بود . نمی دونم  شاید اصلا زر می زد . مهم این بود که خوشگل بود

هم خودش هم هیکلش هم چشمای رنگ پشم گربش و هم لب و دندانش

بارها از خودم پرسیدم

دوستش دارم

دوستش ندارم

دوستش دارم

دوستش ندارم

خلاصه شد همین وزیر درد و بلا که از صداش دیوار سفید و آلبالویی می بینم.

هزار بار دوست داشتم بقلش کنم بعد بی صدا بگم عزیزم ازت متنفرم اما بیخیال

 دل شیر می خواهد و مرد ...

مال این حرفا نیستم

یه روز که داشت می زایید .زن همسایه رو می گم .از صدای جیغش دلم سوخت ؛

فردا نوزادش مُرد بازم از صدای جیغش دلم سوخت

اون وقت هشت سالم بود یا هشتاد سال مهم نیست اصلا زن همیسایه بود یا مادر خودم

بازم مهم نیست .اینکه بچه به دنیا اومد و نیومد بازم مهم نیست

مهم اینست یکی می آید به زور یکی می رود به انتخاب

اینو سپهری گفته نیما گفته یا رابین رانات تاگور بازم مهم نیست مهم اینه که زر زده همین .

روزگاری بود که بلکه بیست ساعت به خرمگس مرده گوشه اتاقم فکر می کردم

همون وقت بود که از پنجره سرک کشیدم و دیدم  هیچ چی روی سینه دختر همسایه نیست

وقتی شوهر خواهرش  اون رو به آغوش کشیده.

پس به قول دوست و دشمن سعادتی که می گفتند کجاست ؟

آیا نجات ما در تماشای بی چون و چرا و ابدی حرکت ها و سکون هاست؟

آری ما ماهی های اوزون برون محکوم به ماهی تابه واقعیتیم

این یکی رو یادمه حرف حسینه ، پناهی ؛ خودش بهم می گفت وقتی از صدای غش غش

خندیدتش به لاجونی و موهای مثل اسکاچم بهم بر می خورد .

اون می گفت می خوابیم برای بیدار شدن و اگر روز باشه می دویم برای خوابیدن

اما یواشکی می گفت؛ که مبادا دختر همسایه یا حتی زنم اینها رو بشنون که اگر بشنون

هر دومونو تحویل امام زاده صالح میدن

یادم میاد صاحب امام زاده پیر مردی اماراتی  بود شبا دبی بود و روزا توی امام زاده .

پدرم با او نرم نبود همون روز که از خواب پرید و پرید و نمی دونم کجا رفت

اما بی مزه بود چون تا لحظه اخر جای اینکه مثل آل پاچینو توی  پدر خوانده ،

به جایی زل بزنه و بگه شِت

 هی می گفت تو روح صاحب امامزاده . نمی دونم منظورش صلوات بود یا ....

راستی بدِ فوت اقام رادیو اعلام کرد آمریکاییا به دخترای ایرونی واجد شرایط گیتار یاد میدن

یه نظرم زنم یکی از همونا بوده.....

همیشه پاهام بوی سگ مرده می داد . خیلی بهش فکر می کردم . چقدر خجالت می کشیدم .

یه روز توی برج میلاد پامو اوردم بالا بو کنم نمی دونم چی شد .

یوهو خوابم برد و توی یه سیاه چال بی انتها افتادم . 

که هنوز در حال سقوطم !

 

این همه قصه من از درون به بیرونه

این همون آرامشه ، همون سکوته

همون سرخوشیه که می خواستی



+ تاريخ ساعت 21:21 نويسنده حسین |


شايد وقت خداحافظي منم رسيده

نمی دونم قلمم شکسته یا دلم

دستم رمق نداره یا کاغذم ازم خستست

تازگی فهمیدم اشکای شورم بد جوری عاشق رنگ جوهرم شدن.

نمی دونی چه لذتی داره دیدن هم آغوشی این دوتا ، وقتی لبای

هم و می مکن تا کاغذ عدم جولوم باز بمونه

و باز هیچ حرفی برای گفتن نمونه

دوستی می گفت زندگی در نگرش ماست ...

حیف که سال هاست مرده و نمی بینه نگرش مال آدم بزرگاست

کسایی که قش قش خندیدن توی پیاده رویی که به مرگ می رسه و

به سمت جهنم می ره رو فراموش کردن

جایی که شاعراش عرعر می کنن و پلیساش.... 

امان از دل کاغذ، نه  به نام خدایی مونده نه سلامی ....

بازم مینویسم برای اینکه فکر کنی زندم

که فکر کنی سرب ته گلوم و بالا آوردم و دوباره می تونم حرف بزنم

هر چند که رقص انگشتام روی مورچه های کاغذ یه کم ترسناکه ...



+ تاريخ ساعت 18:50 نويسنده حسین |

بذار یه فنت خوب پیدا کنم . آره این خوبه ...

چه جالبه وقتی دنبال فتن برای حرفات می گردی ، حرفهایی که از یه دل سرخ  داره به فنت میترا روی کاغذ سفید ریخته میشه . و افسوس که این مورچه های فداکار همیشه هستنو تمومی ندارن ...

صدای پای لنگ عدالت ، صدای سنگین سکوت برای زنده ماندن و لذت بیداری در ساعته به خواب رفته شب

ایناست سازو برگی که سالهاست این مورچه های فداکار به دوش می کشن ...

خوش بحال گوش چون فقط میشنوه یا چشم که یواشکی باهات حرف میزنه، گاهی ام انقدر زر می زنه که مختو می خوره و هرچی دید رو تند تند برات تعریف میکنه، ته عُرزش همینه .

دماغم که کلا اضافیه ، خب با دهنم میشد نفس کشید دیگه ... کلا دردسره اگه مرض باشه هی فین فین و بد بختی داره . اما  دهن یا می خوره یا می خونه یا میگه یا ... نه ممکن گاهیم هیچی نگه . چون ممکن هوا سرد باشه بره تو گلو ، اونوقت سرماخوردگی و همون فین فینه و آب ریزش از چشم و سرفه و خوردن آلات رنگ و وارنگه یه مشت سفید پوش زبون نفهم ، که اون موقع هم محکومی هم مجبور ...

اما اگه ساکت باشی میگن خب لابد بی سواده ، خجالتیه ، اُسکُله ، نه تش میگن لاله

اما تو نه بی سوادی نه ..... نه لال

اینجا صدا میاد ؟ مهم نیست ، کسی داره میاد ؟ اصلا مهم نیست ، بویی به مشامت میرسه ؟ به تو چه که میرسه یا نه

دیدی میشه دهن و بست و سرما نخورد . راستی الان ساعت 12/15 شبه ، چه دل پری داره این ساعت بد بخت یه بند داره رو مخم وز وز می کنه . یه دقه صب کن ...........................آهان.................................. خب ، باتریش و در آوردم

ساکت شد بالاخره . دیگه ساکت شد .

از الان وقت داریم تا وقتی می خوام بخوایمو دوباره این باتریو بزنم سر جاش که صب خواب نمونم به این نوشته ها بخندیم . انقدر که اشک توی چشمامون جم بشه ، صرفمون بگیره ، آب دماغمونم را بیوفته . شب بخیر/


+ تاريخ ساعت 0:26 نويسنده حسین |

گاهی اگر مُردم بر مزارم ، آرامگاهی بسازید به وسعت دل


گاهی اگر مردم بر سنگ قبرم بنویسید . . .


گاهی اگر وقت کردید ، به آبی بشویید ، بختک روی تنم را


گاهی اگر خواب دیدید به حمد و فتحی بنوازید پوست خشک

و چروک خورده ام را


گاهی اگر گاه مجالتان داد ، گه گاهی به سراغم آیید و صدای

تق ،تق ،تق ،تقِ سنگ ها را به یادم آرید


گاهی اگر آهی کشیدید از صدای مرگ بادبادک سفید ،

به یاد « مشق شب » ، باز هم مرا به یاد آرید


گاهی اگر کودکی پیاده از روی مزارم می دوید ، یادش آرید

که من نیز روزی کودکانه بر مزار دیگری می دویدم


گاهی اگر قبرم سنگ فرش خانه کفتری ، مرغی ، مورچه ای بود،

حتی به شرطی که تمام چاله های نام من از گندمش پر بود ، فوتش نکنید


گاهی اگر ، گه گاهی ، گاه ، گهی ، گهواره من گود افتاد ،

به سزای عمل خاک بیلش نزنید


گاهی اگر بی بهانه ، بی خودی مردید ، یاد بعدی ها دهید ؛

چه کودکانه ، در میان دل شمع سوخته اید 



+ تاريخ ساعت 20:21 نويسنده حسین |


تویه مهربونی مثل رد مروارید توی شبها می مونید

مثل شاعری که تو شعراش غرق شده

مثل لادن ، مثل لیلا ، مثل شیدا می مونید  

مثل مجنون نمی گم 

مجنون که طفلی ناز نداشت

شما خیلی ناز دارید

مثل لیلا می مونید

مثل اوج یه ترانه توی دریا

توی شعر تنهایی مثل یه رویا می مونید

دنیا رو بهم میریزید وقتی از راه می رسید

مثل شورش ، مثل طوفان ، مثل غوغا می مونید

سارا واسه وفاداریش بود که موندگار شد

اگه وفادار بمونید مثل سارا می مونید

رقص موهاتون تو باد سمفونیه عاشقیه

مثل اوج یه ترانه تو اُتلو می مونید

مثل قداست صلیب

واسه مریم و مسیح

مثل مسجد ، مثل معبد ، مثل کلیسا می مونید

یادم اولین روز گونه هامو تر کردید

وقتی دیدید دیوونم حرفامو باور کردید

شما دوسم نداشتید از چشاتون می بارید

نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می ریختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردید

چه روزهایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم خستگی رو در کردید

شما که زنگار گرفته نقاب آهنی تون

پس چی شد عاشقی رو قصه عالم کردید ؟

با لبخند دروغی ، چشم سیاه سوری

قصه لیلی مجنون ، چه جوری از بر کردید

تنهاترین سکوتِ فریاد بیدار ما

طفلکی مجنونه که تو دفترم ضرب کردید

پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست

واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این چندمین باره که شما به من بد کردید 


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   



+ تاريخ ساعت 19:36 نويسنده حسین |

آنگاه که نوشته هایم را بر باد می سپردم

در آرزوی این بودم که ای کاش رنگ جوهر لغات بودم

ای کاش به همین سادگی با نوشته شدن قلبی را سبک می کردم

و به همین آسانی در آسمان پرواز می کردم

پرواز ، پرواز میان ابرها ، و باز دیدار سیاه کله گانی

که زیر پایم مثل مورچه وول می خورند

و هر یک با داستانی در دل ، ثانیه ها را رقم می زنند

حال به پاره های وجودم می نگرم که هر یک به سویی روانند

گاه بر کف خیابان نقش می بندد و گاه بر پای عابری بوسه می زنند

چه غریبانه ، درد را با چشم و گوش و دلم احساس می کنم

کاش نبود درد دلی که آن را نتوان گفت

و کاش نبود کاشی که در پی کاش دیگری ...


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   


+ تاريخ ساعت 21:44 نويسنده حسین |

سخت بود زندگی ، سخت تر مرگ ، سنگین بود غم ، سنگین تر لحد ،

چه دردناکِ دستان پف کرده پزشک ، وقتی که می فشاره

سینه ام را ، چه آفتاب تندی روی صورتم سایه انداختن ، اه ، صدای

سنگین این بوق آزاد اینجام دست از سرم بر نمی داره ، حوصلم سر

رفت چه تلاشی می کنن ،هر کس به طرفی می دوه ، بند بند بی حس

شدم چه دردی می گیره وقتی اون اژدهای برقی رو روی سینم

می فشارن ، چه سخت بود باور مرگم و از آن سخت تر باور مادر ،

دوستان همه آمدند دشمنان هم ، مادر گریه دیگران هم ، پدر آرام می گرید

شکه ، بی حس ، چقدر زیباست وقتی می بینم پدر این بار با درد و نه

از شادی ، مرا اینبار می بیند چه رویایی ، نگاه کج ، به آن قاب قلابی ،

همه چیز ، همه کس ، دوستانم ،حتی تو ، تو هم اینجا نشستی ، تو همین

جا به فکر آنچه از من خوانده بودی رنگ دادی ، صدای داد ، شیون و قُل قُل ،

صدا بیرون ، همه با هم بگو لا  لااله الی الله ....

منچستر آرسنال 2-1 ، رضا گلزار ممنوع التصویر ، فلان آقا دیشب در تصادف

، احمدی نژاد ، کروبی ، موسوی ، مایلی کهن قلعه نوعی ، اینجا کجاست ؟؟

که ناگه دود دود دود صدای هُر هُر ماشین ، بله اینجا اتوبوس است ،

بفرمایید پایین بفرمایید ، جنازه زودتر رسیده الان از غسال خونه در می یاد ،

عجله کنید ،

باز می آید صدای حمد و قُله و صاد ، صدای شیون و گریه ،

صدای آب ، صدای غسل و غسال ، صدای کندن قبض برای ، شستشو ، اُجرت

آخوند ، برای 1 رکت ، هر کس بیاید 1 رکت قبضی دهندش ،

گورکن هم قبض در جیب ، می کَند گور مرا با خشم و از کین ، همه دور سرم

جمعن ، از گریه ، ادا ، زاری چرا ؟ مرا آرام در گورم پناهم میدهند اما ، نشد نه

، باز آدم ها رو می بینم ، اون طور که خودشون نمی بینن ، صدای سور مرگم همه رو

بیدار می کنه ، کجا ، آنجا ، بیایید زودتر ، مردم گرسنند ،

می روم چه ساده ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر است همه گریه و من خنده....

+ تاريخ ساعت 10:33 نويسنده حسین |

آمدم چه سخت ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر بود همه خنده و

من گریه، آدم ها را می دیدم آن طور که خودشان نمی دیدند ،

پدرم بود مادرم هم ، همه چیز بود بستنی یخی ، توپ دو لایه ،

حتی مسجد هم بود ،کوچه ها دراز بود خیلی ، زرد بود خیلی ،

سوسک ها بین دیوار های کاه گلی اش پرواز می کردند ،

سید بود حاجی هم ، هر دو باهم عملیات ضد سوسک راه

می انداختیم ، می کشتیم تا کف دمپایی ها سوراخ میشد،

چه زود گذشت ، پدر می آمد ، کمتر ، یقه ها را بستیم ،

یعنی گفتند که بسته باید ، پدر ناراضی بود مادر هم ،

باران می بارید طوفان هم ، آن روز که می کشتند

شرافت یک مرد را به فروختن دوستش در فیاض ، پدر سر خورد ،

خورد ، نه زمین اینجاست پدر آنجا ، هنوز رو به راه است ،

چه قُلابی می خندد ، بگذریم از باقی خنده ، مادر ایستاده هنوز ،

حتی مقابل فریاد های چرایی من ، او نیز پنهانی گاه می خندد ،

اما خسته و در هم نهیدست ، چشمان بی پلک او هم ،

کوچه ها هنوز هم زرد است انگار با خورشید وصلت کرده است ،

برق شادی ، بوی مرگ ، صدای هُم هُم و خِش خِش ،

پدر را باز می بینم ، استخوان در چشم ، زیر پا خالی ،

کسی از راه می آید به فریاد ، سقوط آزاد زیر پا خالی ،

کم کم رنگ ننگ کوچه های زرد در چشمم ، چرا دنیا چرا اینجا ،

کمی دست نوازانه ، پدر آسوده می داند ،

چگونه استخوان خرد را از چشمم برون آرد ، کمی مانده

به آنکه زیر هر چیز ریز دین ، دنیا ، خدا حتی همین ، آری همین جا

زیر هر ننگ و هر تزویر این دنیا ، زنم ، زیر همه عالم ،

اما کمی بگذشت تا آمد نهیب دیگری از سوی منبر ، شنیدم از بهشت

و ارش اعلا ، در این آلودگی ها ، میان اینهمه رقاصه غوغا ،

چگونه فکر ذکر و یار باشم ، بتان آسوده ول کرده به فکر یار باشم ،

چرا ساده نمی گویم ، دلم سخت تنگ است به یاد نامی سهراب

در این آب گلالوده ، کدام ماهی کدام قلاب ، دلم گاهی برای تو ،

می سوزد خداوندا ،

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن


+ تاريخ ساعت 14:28 نويسنده حسین |


در این زمانه بی های و هوی لال پرست


خوشا به حال کلاغان قیل و غال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را


برای این همه نا باور خیال پرست


به شب نشینی خرچنگ های مردابی


چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند


به پای هرز علف های باغ کال پرست


رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست


کمال دار را برای من کمال پرست


هنوزم زنده ام و زنده بودم خاریست


به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست

+ تاريخ ساعت 15:11 نويسنده حسین |

 

رفتیم و نشستیم

خواندیم و گریستیم

بعد یک صدا شدیم

هم آواز و هم بغض و هم گریه

هم نفس ، باز برای همیشه با هم بودن

برای یک قدم زدن رفیقانه

برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خاص

برای یک دل سیر گریه کردن

برای همسفر همیشه عشق ... باران

باری ای عشق

اکنون و اینجا ...

نشانی خانه ات کجاست ؟

 

۲۸ /۴/۸۷ را چون ۱۵/۱۲/۸۵ به خاطرمان می سپاریم .

شاید تا مدتی نیام چون اصلا حالم خوب نیست ...

 

 

 

+ تاريخ ساعت 17:20 نويسنده حسین |

 

خدمت خدای بزرگ سلام

 

قرض از مزاحمت این بود که ، ای ولا ، دست مری زاد ، تو که خیلی مشتی بودی ، آخه این

 

رسم جوون مردی ، ما چه گناهی کردیم که همش باید اینجا بمونیم ، بابا خسته شدیم دیگه

 

، مگه ما چه گناهی کردیم که بنده تو شدیم ، مگه ما چند نفریم .

 

بیا و یه بار دیگه مرام بذار ، بابا کینه به دل نگیر دیگه  ، خوبیم بدیم پاط نوشته شدیم خدا ،

 

گذشت ، یک سال گذشت ، بدی کردیم اونقدر که از دست خودمونم در رفته  ، ولی مگه تو

 

نگفتی این ماه  ، ماه بنده های من  ،

 

مگه نگفتی تهش هرچی کردیم باز بیاییم سراق خودت ، ما اومدیم ، یعنی تو خواستی یه

 

بار دیگه زنده باشیم و بیاییم به قول خودت محمونی ، خدایا داداش کوچیکم دوچرخه می

 

خواد ، ( نداریم بخریم ) ، آبجی کوچیکه دو تا ازاین عروشک ها که دستش می زنی شروع

 

می کنه به رقسیدن می خواد ( نداریم بخریم ) ، اون آبجی اولیمون ، البت از ما کوچیکتر

 

ولی تحصیل کردس ،این ترم رفتیم انتخاب نمی دونم درس کنه شهریش زیاد بود

 

برگشتیم ، بش غول دادم تا چند روز دیگه  بریم برای انطخاب درس . خدایا هرترم

 

میشد ... به ولای علی قسم این دفعه لا مروت هوش صد توومن گرون شده ( نداریم بدیم )

 

، مادرمونم اوظاش بی ریخته بد جوری مَریز خدایا دکتر عمومیا که ( معمولا ) چیزی

 

سرشون نمی شه ، متخصص مطبش بالاشهر ، پول می خواد  ( ندارم بدم  ) ، از هوشنگ

 

همین پسر همسایه بقلی رفتم قرض کنم ، اونم موتورش و بی ....ا  دزدیدن بی کار افتاده به

 

الواتی ، از همه بدتر پول داروهاش با دفترچه یکی پنجاه هزار توومن ( نداریم بخریم ) ،

 

خدا هیچ پسری رو پشت در اتاق عمل ننش نزار ، دکترا گفتن خوب میش ، راس میگن

 

دیگه نه، یه کاری کن حالش ردیف ش اون وقط قول میدم خودم نوکری تو  کنم . اَصن از

 

این به بعد آش نزری ماه رمضونش ، خودم دُرس می کنم . خدایا  چارتا آتاشغال داشتیم

 

فوروختیم کلییم از مچد قرز کردیم هَوارتام  بِدِ کاریم  . بابا یه عمر هرجا رفتیم بی

 

باباییمون و مثل پتک زدن تو سرمون ، خدایا بابای منو مگه تو نگرفتی ، مگه تو نگفتی

 

هرکی بر جهاد پیش خدا کارش ردیف ، پس چی شد ، همه سختی هاش مال ماس ، اسم و

 

رسمش مال اونا ، خدایا این و تا حالا نگفتم ............. ( مسلحت نیست بازم نمی گم )  ، آخه

 

چرا این همه بدبختی برا من ، مگه نگفتی معاملس ، بابام مال تو ، پس چی مال من ، این به

 

قول همین خواهر اولیمون البت از ما کوچیکتر  ولی میشه معادله نا برابر ، خدایا خودمم یه

 

پیکان گوجه ای جوانان  که چی زیدی بالا دیزی بالا دربند ، خدا  آخه قلبونت بلم از تو که

 

چیزی کم نمی شه ، ببین خدا به شرفم ، به این رگ قسم که همه روزه هات و میگیرم  فقط

 

مارو رو سیفید کن ...

 

 

حرف

خدايا به این دل بالایی هرچی دادی به منم بده  و دیگر هیچ  .

اگر از طرف خدا حرفی برای پسر قصمون دارید ؛  یا از طرف پسر قصه ، دعایی به سوی خدا  ، حتما بنویسید .

 

 

 

+ تاريخ ساعت 23:31 نويسنده حسین |

                                                    

                                                            زندگی

از زندگی از این همه تکرار خسته ام                  

                                                                از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از لحظه های تلخ وجودم غمی گسار                

                                                                من از وجود حاضر غایب شکسته ام

تنهاترین شاخه بر  دار یک درخت                       

                                                                از این همه سوسن و بلبل گسسته ام

ماهی ای تنها در عمق آب کهکشان               

                                                                من از وجود بی ثمر خویش  خسته ام

شنیده ام ز حوالی استاد خوش سخن             

                                                                من از سکوت میان جمییت شکسته ام

پیر میشوم و میمیرم روی برگ های کاغذ خویش   

                                                                شعرم به پایان رسید و باقیست تنهایی ام

                                                                                                          

                                                                                                             ۲۸/۵/۸۵

+ تاريخ ساعت 12:37 نويسنده حسین |


                                                  

                                                         فاصله

میان عاشق و معشوق فاصله چند است            

                                                                   محیط بین من و تو چند در چند است

همی غمی خورم ز گستره عشق بی کران         

                                                                   جانم به لب رسید و نگاهم مستمند است

دوست داشتم تو باشی و من دست در دستت    

                                                                   افسوس تو نیستی و دستم پر ارز فقر است

آری نشسته ام به سحرگاه پای حرف صبا            

                                                                   دعای فرج نجوای من و مرغ سحرگاه است

ترسان از آنم که سحرگاه بی خبر                       

                                                                  آیی و شمع  خاموش و خفته در قبر است

                                                                                                              ۱۱/۹/۸۵

 

+ تاريخ ساعت 12:24 نويسنده حسین |

سالن پر از حیا هو شده خیلی ها گریه می کنن .

 عده ای صورتشون و به شیشه های سالن چسبوندن.

 عده ای چنگ به شیشه ها می کشند .

 عده ای یاابوالفضل میگن . چه خبر ؟ کجاست اینجا ؟

سالن انتظار ؟!! آره سالن انتظار . 

کم کم جلو می رم قدم های سرد و خشکم و به زور جلو می کشم .

 توی دلم بد جوری خالی شده . عرق کردم .

کوهی از آدم توی چند ردیف به شیشه ها چسبیدن .

آقا ببخشید ، آقا اجازه بدید ، گردنمو بالا می کشم

با دست دو نفر جولومو کمی به طرفین هُل میدم .

تخت چرخ داری وارد میشه . دو نفر جسد روی اون و بلند می کنن

و داخل وان سنگی ای میذارن .

یه دوش بلند مثل دوش های متحرک حموم های خودمون 

میارن بالای سرش و تند تند از بالا به پایین با شتاب و بی رحمی

عجیبی می شورنش . انگار دیگه هیچ صدای جیغ و دادی نمی شنوم . 

این واقعا آدم که اینجوری دارن تند و تند این ور اون ورش می کنن

و می شورنش .چرا تکون نمی خوره ؟ چرا اعتراض نمیکنه،

نمیگه یواش تر . چرا گریه نمی کنه ؟ آخه بقیه داشتن گریه می کردن .

مگه این همون آدمی نیست که تا الان بدنش و از دیگرون می پوشوند.

پس چرا لخت و ُاریون دارن جلوی مردم می شورنش .

اونم بی تفاوت به طرفین قلت میذن .

یه صدای سر سام آور داره میاد حال یکی به هم خورده و روی زمین

به رعشه افتاده . خدایا اینجا کجاست؟  اینم جزوی از همین دنیاست ؟

دیگه چشام اون ور شیشه رو نمی بینه .

 اَه تمام شیشه رو خیس کردم از گریه . اَه ، اَه

اِ نگاه کنین بلندش کردن دارن می برنش روی یه میز سنگی .

که روی اون ، روی اون  ؛ آره روی اون کفنی انداختن .

مثل یه شکلات دارن می  پیچنش . دوباره بلندش کردن

گذاشتنش روی یه تخت که روی چند تا چرخ کوتاه روی زمین قرار گرفته . 

و باز مثل محصولات کارخانه ای هولش دادن که از اتاق برِِ بیرون

برای انجام مراحل بعد .

قدم زنون از لای شاخ وبرگ درختا و تُنگ سفید و سیاه کف بهشت زهرا

می گذرم . بگذریم از آه و ناله اقوام مرحوم

چیزای قشنگ تری داره توجهمو جلب می کنه .

گورکن داره با بیل و کلنگ زمین و می کنه

مثل اینکه دو طبقه باش ، خیلی داره پایین می ره .

راستی چرا ما زمین و می کنیم به معنی بدیهی و مادیش کاری ندارم ،

به نظرم این یه جور بیدار کردن زمین ، انگار دایم زمین و صدا می کنیم .

داریم بیدارش می کنیم . داریم می گیم مگه قرار نیست فرجعو الا ربک...

باشه. مگه قرار نیست از خاک بلند شیم و به خاک برگردیم ،

پس زمین زمین با تو ام بلند شو بیدار شو

دستاتو باز کن و منو در آغوش بگیر .

جالب تر از این برام درخت کهن سال و بلندیه

که بالای سر قبر قرار گرفته . این درخت چقدر گریه و غم توی

مدت زندگیش دیده . چه سینه صبوری داره .

چقدر درد و دل شنیده . یکی یکی این قبرا رو دور و برش کندن

و آدما رو توش جا دادن .

چقدر معرفت و بی معرفتی آدما رو دیده .

چقدر رسوم مسخره یا گاهی درست مار و دیده .

این درخت هم روزی شهادت خواهد داد ؟؟

راستی درخت غصه مارو هم به برگ نوشته هات اضافه کن .

              دور باطل ..........................سقوط آزاد

+ تاريخ ساعت 19:37 نويسنده حسین |

 

 

ديگر عادت کرده ايم در برابر چاقو های برنده صدا وسيما سکوت سنگين خود را پايدار نگه داريم .

                                   کمی حرص بخوريم و در نهايت فراموش کنيم .

 عادت کرده ايم که نپرسيم چرا هيچ کس از مسئولان سينما گلخانه شبکه سه سوال نمی کند که اگر اجاره نشين ها را برای پخش انتخاب کرده ايد اين همه جرح وتعديل از درون سکانس های بی نظير اين فيلم با چه رويکردی انجام می شود .

 عادت کرده ايم که نپرسيم نمايش فيلم بدون عنوان  ( نام فيلم اجاره نشين ها در تيتراژش نبود  ) با  زيرنويس های زشت  با گرافيکی بی ريخت چه معنايی دارد .

عادت کرده ايم به روی خودمان نياوريم بسياری از لحظاتی که در پخش قبلی اين فيلم از تلوزيون  بود  چرا در پخش مجدد نيست . عادت کرده ايم که ذوق اوليه تماشای هر فيلم ايرانی را  از تلوزيون با حرص عوض کنيم .

عادت کرده ايم که باور داشته باشيم همه فيلم های ساخته شده بعداز انقلاب برای پخش از تلوزيون  نيازمند تدوين مجدد هستند .

عادت کرده ايم که اين تدوين ها پی در پی هر بار با بار قبل فرق داشته باشند .

                                     و ما عادت کرده ايم که همچنان عادت کنيم .

مگر بلايی که برسر «اجـاره نشين ها » آمده بود بر سر  « دل شـدگـان »  ، « هامـون »  ، « مــادر »    

« شايد وقتی ديگر » و ....  نازل نشده بود .

                                                               اما ما

 باور نمی کنيم بلايی که تلوزيون با هر دليل و بی هر دليل با شاهکارهای سينمای ايران می کند در پی رعايت مصلحتی است . احترام به ميراث فرهنگی يک کشور از سوی مهمترين رسانه از همه چيز مهمتر است .

 پر کردن صد دقيقه آنتن ارزش اين همه بی احترامی را ندارد .

اگر از شما ها گذشته ،

به فکر نسلی باشيد که از روی اين نسخه می خواهد بداند اين فيلم مهرجويی در سال 1366  

( در دل جنگ ) چگونه پر فروش ترين فيلم سال شده است .

انگاه اصحاب فرهنگ کشور شعار می دهند که ما قصد فرهنگ سازی داريم .

شما  « سنتوری » را که که با نود  در صد آرا همراه با اخراجی ها  بيشترين رای  را  از ديدگاه مردمی دارد شکستيد . آنگاه چگونه انتظار داريد که کارگردان های بزرگ اما فراری اين مملکت  بازگشته و با آغوشی باز برای شما فيلم سازی کنند .

 سال ها قبل از  « ميهمان مامان » مهرجويی کجا بود ،

 آقايان  ؛   کيارستمی ها  و بيضايی ها  و .... کجايند ، آيا تيغی که شما ها بر گلوی ملا قلی پور برای فيلم مزرعه پدری فرو کرديد همان تيغی نبود که بر گلوی حاتمی کيا   (  « آژانـس شـيـشــه ای  »   ، 

 « موج مرده »  ، ...  )  و...

 

نه اشتباه نکنيد فيلمی که امروز CD شده و به نام مزرعه پدری بيرون آمده بيشتر شبيه طنز است تا فيلم های کلاسيک و سياست مدار ملا قلی پور .

                                       بگوييد درد و دل می گوييم فرياد .

بسيار خنديدم زمانی که به نام پدر از تلوزيون پخش شد . و طبق معمول هر     اعتراضی      شده بود را حذف کرديد .

کارگردان ها يکبار از ارشاد با کلی سانسور بايد مجوز بگيرند يکبار از شما ها .

آيا اين فيلم های بی مضمون که پخش می شود . موجب قياس فيلم های داخلی و خارجی توسط

جوانا ن و تمسخر انديشه های داخلی نمی شود .

 

 

 

  

+ تاريخ ساعت 13:27 نويسنده حسین |

 

کاش می شد اشک های کودکی گرسنه  را ، به صورت مسئولی ماليد .

                                                                              که فکر دسر غذای چند شب بعد خود است .

کاش ميشد صورت آفتاب سوخته ولی معصومانه دختر بچه فال فروش را

                                                                                          در کنار دختر بچه مسئولی گذارد

                          تا آسمان از خجالت فقط  رنگ شب را بيداد کند .

راستشو بخواهيد آسمان از رو رفته ، چون اگر قرار باشه که خيلی بدجنسی کنه لااقل چند ساعتش را تيره مي کنه .

اما چه می توان گفت از ما ،

                                      ما که شعار روشنی می دهيم و در ميان سياهی مبهوت و نالانيم .

ما که از ترس در تاريکی

                                      شمشير به دست گرفتيم

 و دائما به طرفين حمله می کنيم مبادا در اين تاريکی گرگی به ما حمله کند و...

اما افسوس که نمی دانيم گرگ ها                                                       درون خودمان نشسته اند

و اينقدر قدرتمند هستند که  نيازی نيست

                                                                                      گرگ های بيرونی به ما حمله کنند .

البته نه اينکه آنها بی کار بی کار هم نشسته باشند .

هر چند سال  يکبار نسيمی از راه می رسد و بوی روشنايی را می آورد .

 اما نمی دانيم که

                      آن نسيم نيز خودش روشنايی را نديده و فقط فريادش می زند .

 در اين ميان اعضای بدن ما ( قلب ، چشم و ... ) اند که شده اند موش آزمايشگاهی . مگر آن نسيم که

می آيد خود قلب و چشم ندارد که به همين سادگی قلب ها و چشم ها ی ديگر را

                                                    بازی می دهد .

با ورود نسيمی نو

 نسيم قبلی می گويد : نگذاشتند من خنکتان کنم .

 خلاصه اينکه هر چقدر بتواند و بخواهد خودش را از وجود گلهای ما معطر می کند و می رود ،

تا بحال يا کاخ نشين شده اند يا فرانسه نشين .         شايد حق دارند ، آخه آسمان آنجا روشن است .

 

+ تاريخ ساعت 18:9 نويسنده حسین |

                           

                                                         تنهایی

 

از زندگی ز بی کسی خویش خسته ام

                            از واژه های تلخ جدایی گسسته ام

از بی کسی ماهی تنها درون تنگ

                            از درد  فــقر خـــدا داد  خسـته ام

دلتنــگ یک کبوتر تنها میــان دل

                            از رنگ واسم واژه عشق خسته ام

من درمیان خاروخس کوچه های فقر

                            از دیدن زردی خورشید  خـسته ام

از عشق  از درد  زتنهای  و فــقر

                            از استماع شعار خماران شکسته ام

ای سالکِ خسته،می سوزی چوشمع 

                            من  دل  ز تمامی دنیــا گسـسته ام

۸۵/۵/۳۰

+ تاريخ ساعت 13:30 نويسنده حسین |