تبليغاتX
حرف دل
پنجشنبه 1388/07/02
صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست

دوستان همراه سلام

متاسفانه این وبلاگ دچار اختلالاتی شده و فعلا از explorer نمیشه وبلاگ

رو دید ، لطفا تا رفع مشکل از

Mozilla Firefox برای دیدن کامل صفحات وب استفاده نمایید ... متشکرم


سلام به صاحب برف سیاه

سلام به کسی که شاید خودشم باورنمی کرد دنیای دست پروردش این شکلی بشه ...

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

برف می بارد و اما رد پایی باقیست 

صندلی های خمیده ، میز های صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

روی بوم آرزو هام رد پای دستای توست

سبز رنگ بوم رنگم زرد زرد است هنوز

چند تن خواب آلود چند تن دیوانه

چند تن نا هشیار چند تن بی خانه

قرمزی را سبزسبز ، سبزیت را زرد زرد

آبیت را بی بهانه مشکی مشکی به چشمم میخورد

موج موج رنگ دریا آبیست ، تُف تُف رنگ بالا آبیست

زهر زهر رنگ اینجا زرد است ، فوج فوج رنگ خانم مشکیست

سحری نزدیک است بازی مسخره افلاکیست

چشمک بی ثمر ستاره ها در کنار در باز پنجره

کی میگیره فراش باشی ، کی می کشه قصاب باشی

کی می پذه آشپزباشی ، کی می خوره حکیم باشی

اینجا باشی یا نباشی ، خدا باشی یا نباشی

قصه باشی غصه باشی ، نوشتت نقاش باشی

من دلم سخت گرفتست ازین مهمان خانه مهمان کشٍ روزش تاریک



نوشته شده توسط حسین در 0:17 | | لینک به این مطلب
جمعه 1388/04/19
باز هم تکرار تلخ واژه ها
گاهی اگر مُردم بر مزارم ، آرامگاهی بسازید به وسعت دل


گاهی اگر مردم بر سنگ قبرم بنویسید . . .


گاهی اگر وقت کردید ، به آبی بشویید ، بختک روی تنم را


گاهی اگر خواب دیدید به حمد و فتحی بنوازید پوست خشک

و چروک خورده ام را


گاهی اگر گاه مجالتان داد ، گه گاهی به سراغم آیید و صدای

تق ،تق ،تق ،تقِ سنگ ها را به یادم آرید


گاهی اگر آهی کشیدید از صدای مرگ بادبادک سفید ،

به یاد « مشق شب » ، باز هم مرا به یاد آرید


گاهی اگر کودکی پیاده از روی مزارم می دوید ، یادش آرید

که من نیز روزی کودکانه بر مزار دیگری می دویدم


گاهی اگر قبرم سنگ فرش خانه کفتری ، مرغی ، مورچه ای بود،

حتی به شرطی که تمام چاله های نام من از گندمش پر بود ، فوتش نکنید


گاهی اگر ، گه گاهی ، گاه ، گهی ، گهواره من گود افتاد ،

به سزای عمل خاک بیلش نزنید


گاهی اگر بی بهانه ، بی خودی مردید ، یاد بعدی ها دهید ؛

چه کودکانه ، در میان دل شمع سوخته اید 



نوشته شده توسط حسین در 20:21 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1388/04/04
خواب
لالا لالا نخواب سودی نداره

همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه

که ماه غصش نشه ، تنها بیداره


لالا لالا نخواب بازم سفر رفت

نمی دونم به کاره یا هدر رفت

فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت


لالا لالا نخواب میدون جنگه

دست هرکی می بینی یه تفنگه

ندیدی آدما مثل کَسونن

هر کی دروغ میگه خیلی زرنگه


لالا لالا نخواب زندوونه دنیا

سر ناسازگاری داره با ما

بیا بیدار بمون بازم دعا کن

واسه اینکه ما رو اینجا گذاشت ، تنهای تنها


لالا لالا نخواب خواب که دوا نیست

دل دیوونه داشتن که خطا نیست

میگن دست از سرش بردار نمیشه

آخه از غم نوشتن دست ما نیست


لالا لالا نخواب دنیا خسیسه

واسه تو غصش و خوب مینویسه 

یکی لبهاش تو خوابم غرق خندست

یکی پلکاش تو خوابم خیس خیسه


لالا لالا نخواب سرما تو راهه

همیشه عمر خوش بختی کوتاهه

نگاه بنداز همه تو خواب نازن

برا کی بخونم لالایی بازم


لالا لالا چی شد پس خوابتون برد

دیگه هیچی نگم از اونکه دل برد

بخواب دنیا همش جنگ و ریا نیست

دیوونس هرکی اینجور مینویسه



نوشته شده توسط حسین در 7:32 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1388/02/21
طفلکی مجنون

تویه مهربونی مثل رد مروارید توی شبها می مونید

مثل شاعری که تو شعراش غرق شده

مثل لادن ، مثل لیلا ، مثل شیدا می مونید  

مثل مجنون نمی گم 

مجنون که طفلی ناز نداشت

شما خیلی ناز دارید

مثل لیلا می مونید

مثل اوج یه ترانه توی دریا

توی شعر تنهایی مثل یه رویا می مونید

دنیا رو بهم میریزید وقتی از راه می رسید

مثل شورش ، مثل طوفان ، مثل غوغا می مونید

سارا واسه وفاداریش بود که موندگار شد

اگه وفادار بمونید مثل سارا می مونید

رقص موهاتون تو باد سمفونیه عاشقیه

مثل اوج یه ترانه تو اُتلو می مونید

مثل قداست صلیب

واسه مریم و مسیح

مثل مسجد ، مثل معبد ، مثل کلیسا می مونید

یادم اولین روز گونه هامو تر کردید

وقتی دیدید دیوونم حرفامو باور کردید

شما دوسم نداشتید از چشاتون می بارید

نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می ریختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردید

چه روزهایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم خستگی رو در کردید

شما که زنگار گرفته نقاب آهنی تون

پس چی شد عاشقی رو قصه عالم کردید ؟

با لبخند دروغی ، چشم سیاه سوری

قصه لیلی مجنون ، چه جوری از بر کردید

تنهاترین سکوتِ فریاد بیدار ما

طفلکی مجنونه که تو دفترم ضرب کردید

پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست

واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این چندمین باره که شما به من بد کردید 


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   



نوشته شده توسط حسین در 19:36 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1388/02/06
وصیت دل (فریاد سکوت تنهاترین بیدار)
آنگاه که نوشته هایم را بر باد می سپردم

در آرزوی این بودم که ای کاش رنگ جوهر لغات بودم

ای کاش به همین سادگی با نوشته شدن قلبی را سبک می کردم

و به همین آسانی در آسمان پرواز می کردم

پرواز ، پرواز میان ابرها ، و باز دیدار سیاه کله گانی

که زیر پایم مثل مورچه وول می خورند

و هر یک با داستانی در دل ، ثانیه ها را رقم می زنند

حال به پاره های وجودم می نگرم که هر یک به سویی روانند

گاه بر کف خیابان نقش می بندد و گاه بر پای عابری بوسه می زنند

چه غریبانه ، درد را با چشم و گوش و دلم احساس می کنم

کاش نبود درد دلی که آن را نتوان گفت

و کاش نبود کاشی که در پی کاش دیگری ...


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   


نوشته شده توسط حسین در 21:44 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1388/01/31
مشق شب 2
سخت بود زندگی ، سخت تر مرگ ، سنگین بود غم ، سنگین تر لحد ،

چه دردناکِ دستان پف کرده پزشک ، وقتی که می فشاره

سینه ام را ، چه آفتاب تندی روی صورتم سایه انداختن ، اه ، صدای

سنگین این بوق آزاد اینجام دست از سرم بر نمی داره ، حوصلم سر

رفت چه تلاشی می کنن ،هر کس به طرفی می دوه ، بند بند بی حس

شدم چه دردی می گیره وقتی اون اژدهای برقی رو روی سینم

می فشارن ، چه سخت بود باور مرگم و از آن سخت تر باور مادر ،

دوستان همه آمدند دشمنان هم ، مادر گریه دیگران هم ، پدر آرام می گرید

شکه ، بی حس ، چقدر زیباست وقتی می بینم پدر این بار با درد و نه

از شادی ، مرا اینبار می بیند چه رویایی ، نگاه کج ، به آن قاب قلابی ،

همه چیز ، همه کس ، دوستانم ،حتی تو ، تو هم اینجا نشستی ، تو همین

جا به فکر آنچه از من خوانده بودی رنگ دادی ، صدای داد ، شیون و قُل قُل ،

صدا بیرون ، همه با هم بگو لا  لااله الی الله ....

منچستر آرسنال 2-1 ، رضا گلزار ممنوع التصویر ، فلان آقا دیشب در تصادف

، احمدی نژاد ، کروبی ، موسوی ، مایلی کهن قلعه نوعی ، اینجا کجاست ؟؟

که ناگه دود دود دود صدای هُر هُر ماشین ، بله اینجا اتوبوس است ،

بفرمایید پایین بفرمایید ، جنازه زودتر رسیده الان از غسال خونه در می یاد ،

عجله کنید ،

باز می آید صدای حمد و قُله و صاد ، صدای شیون و گریه ،

صدای آب ، صدای غسل و غسال ، صدای کندن قبض برای ، شستشو ، اُجرت

آخوند ، برای 1 رکت ، هر کس بیاید 1 رکت قبضی دهندش ،

گورکن هم قبض در جیب ، می کَند گور مرا با خشم و از کین ، همه دور سرم

جمعن ، از گریه ، ادا ، زاری چرا ؟ مرا آرام در گورم پناهم میدهند اما ، نشد نه

، باز آدم ها رو می بینم ، اون طور که خودشون نمی بینن ، صدای سور مرگم همه رو

بیدار می کنه ، کجا ، آنجا ، بیایید زودتر ، مردم گرسنند ،

می روم چه ساده ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر است همه گریه و من خنده....

نوشته شده توسط حسین در 10:33 | | لینک به این مطلب
جمعه 1388/01/21
مشق شب
آمدم چه سخت ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر بود همه خنده و

من گریه، آدم ها را می دیدم آن طور که خودشان نمی دیدند ،

پدرم بود مادرم هم ، همه چیز بود بستنی یخی ، توپ دو لایه ،

حتی مسجد هم بود ،کوچه ها دراز بود خیلی ، زرد بود خیلی ،

سوسک ها بین دیوار های کاه گلی اش پرواز می کردند ،

سید بود حاجی هم ، هر دو باهم عملیات ضد سوسک راه

می انداختیم ، می کشتیم تا کف دمپایی ها سوراخ میشد،

چه زود گذشت ، پدر می آمد ، کمتر ، یقه ها را بستیم ،

یعنی گفتند که بسته باید ، پدر ناراضی بود مادر هم ،

باران می بارید طوفان هم ، آن روز که می کشتند

شرافت یک مرد را به فروختن دوستش در فیاض ، پدر سر خورد ،

خورد ، نه زمین اینجاست پدر آنجا ، هنوز رو به راه است ،

چه قُلابی می خندد ، بگذریم از باقی خنده ، مادر ایستاده هنوز ،

حتی مقابل فریاد های چرایی من ، او نیز پنهانی گاه می خندد ،

اما خسته و در هم نهیدست ، چشمان بی پلک او هم ،

کوچه ها هنوز هم زرد است انگار با خورشید وصلت کرده است ،

برق شادی ، بوی مرگ ، صدای هُم هُم و خِش خِش ،

پدر را باز می بینم ، استخوان در چشم ، زیر پا خالی ،

کسی از راه می آید به فریاد ، سقوط آزاد زیر پا خالی ،

کم کم رنگ ننگ کوچه های زرد در چشمم ، چرا دنیا چرا اینجا ،

کمی دست نوازانه ، پدر آسوده می داند ،

چگونه استخوان خرد را از چشمم برون آرد ، کمی مانده

به آنکه زیر هر چیز ریز دین ، دنیا ، خدا حتی همین ، آری همین جا

زیر هر ننگ و هر تزویر این دنیا ، زنم ، زیر همه عالم ،

اما کمی بگذشت تا آمد نهیب دیگری از سوی منبر ، شنیدم از بهشت

و ارش اعلا ، در این آلودگی ها ، میان اینهمه رقاصه غوغا ،

چگونه فکر ذکر و یار باشم ، بتان آسوده ول کرده به فکر یار باشم ،

چرا ساده نمی گویم ، دلم سخت تنگ است به یاد نامی سهراب

در این آب گلالوده ، کدام ماهی کدام قلاب ، دلم گاهی برای تو ،

می سوزد خداوندا ،

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن


نوشته شده توسط حسین در 14:28 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1387/12/29
مرداب


در این زمانه بی های و هوی لال پرست


خوشا به حال کلاغان قیل و غال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را


برای این همه نا باور خیال پرست


به شب نشینی خرچنگ های مردابی


چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند


به پای هرز علف های باغ کال پرست


رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست


کمال دار را برای من کمال پرست


هنوزم زنده ام و زنده بودم خاریست


به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست

نوشته شده توسط حسین در 15:11 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1387/11/20
چقدر بی مزه ...!
سالن پر از حیا هو شده خیلی ها گریه می کنن .

 عده ای صورتشون و به شیشه های سالن چسبوندن.

 عده ای چنگ به شیشه ها می کشند .

 عده ای یاابوالفضل میگن . چه خبر ؟ کجاست اینجا ؟

سالن انتظار ؟!! آره سالن انتظار . 

کم کم جلو می رم قدم های سرد و خشکم و به زور جلو می کشم .

 توی دلم بد جوری خالی شده . عرق کردم .

کوهی از آدم توی چند ردیف به شیشه ها چسبیدن .

آقا ببخشید ، آقا اجازه بدید ، گردنمو بالا می کشم

با دست دو نفر جولومو کمی به طرفین هُل میدم .

تخت چرخ داری وارد میشه . دو نفر جسد روی اون و بلند می کنن

و داخل وان سنگی ای میذارن .

یه دوش بلند مثل دوش های متحرک حموم های خودمون 

میارن بالای سرش و تند تند از بالا به پایین با شتاب و بی رحمی

عجیبی می شورنش . انگار دیگه هیچ صدای جیغ و دادی نمی شنوم . 

این واقعا آدم که اینجوری دارن تند و تند این ور اون ورش می کنن

و می شورنش .چرا تکون نمی خوره ؟ چرا اعتراض نمیکنه،

نمیگه یواش تر . چرا گریه نمی کنه ؟ آخه بقیه داشتن گریه می کردن .

مگه این همون آدمی نیست که تا الان بدنش و از دیگرون می پوشوند.

پس چرا لخت و ُاریون دارن جلوی مردم می شورنش .

اونم بی تفاوت به طرفین قلت میذن .

یه صدای سر سام آور داره میاد حال یکی به هم خورده و روی زمین

به رعشه افتاده . خدایا اینجا کجاست؟  اینم جزوی از همین دنیاست ؟

دیگه چشام اون ور شیشه رو نمی بینه .

 اَه تمام شیشه رو خیس کردم از گریه . اَه ، اَه

اِ نگاه کنین بلندش کردن دارن می برنش روی یه میز سنگی .

که روی اون ، روی اون  ؛ آره روی اون کفنی انداختن .

مثل یه شکلات دارن می  پیچنش . دوباره بلندش کردن

گذاشتنش روی یه تخت که روی چند تا چرخ کوتاه روی زمین قرار گرفته . 

و باز مثل محصولات کارخانه ای هولش دادن که از اتاق برِِ بیرون

برای انجام مراحل بعد .

قدم زنون از لای شاخ وبرگ درختا و تُنگ سفید و سیاه کف بهشت زهرا

می گذرم . بگذریم از آه و ناله اقوام مرحوم

چیزای قشنگ تری داره توجهمو جلب می کنه .

گورکن داره با بیل و کلنگ زمین و می کنه

مثل اینکه دو طبقه باش ، خیلی داره پایین می ره .

راستی چرا ما زمین و می کنیم به معنی بدیهی و مادیش کاری ندارم ،

به نظرم این یه جور بیدار کردن زمین ، انگار دایم زمین و صدا می کنیم .

داریم بیدارش می کنیم . داریم می گیم مگه قرار نیست فرجعو الا ربک...

باشه. مگه قرار نیست از خاک بلند شیم و به خاک برگردیم ،

پس زمین زمین با تو ام بلند شو بیدار شو

دستاتو باز کن و منو در آغوش بگیر .

جالب تر از این برام درخت کهن سال و بلندیه

که بالای سر قبر قرار گرفته . این درخت چقدر گریه و غم توی

مدت زندگیش دیده . چه سینه صبوری داره .

چقدر درد و دل شنیده . یکی یکی این قبرا رو دور و برش کندن

و آدما رو توش جا دادن .

چقدر معرفت و بی معرفتی آدما رو دیده .

چقدر رسوم مسخره یا گاهی درست مار و دیده .

این درخت هم روزی شهادت خواهد داد ؟؟

راستی درخت غصه مارو هم به برگ نوشته هات اضافه کن .

              دور باطل ..........................سقوط آزاد

نوشته شده توسط حسین در 19:37 | | لینک به این مطلب
شنبه 1387/11/05
بوق آزاد

مشکل آنجاست که ما جا ماندیم ، از آنجا که باید می بودیم و به آنجا که باید می رفتیم .

مشکل خستگی ماست از دنیای ملون امروز .

از حافظ و سعدی  به دور افتادیم و نبض زندگیمان جان باخته . اما چه سخت که زیر چرخ چنگال دردناک روزمرگی مرده و خود نمی دانیم .

الان سگال اندیشان ستورگ نظر قلم در قوطه جوهر فرو برده و همه انگشت در دهان مبهوت همین لغات و درد ودل های ساده مایند. تا که دردی را بیابند و چاره اش را . اما افسوس که به هنگام سخن از دماق فیل آویزان می شوند و از ندانی درد بشر سره و ناسره را سر هم می کنند تا سری از سر این انسان ناشناخته را به تحقیق به قوه زبان آورند .

اما افسوس مشکل جای دیگریست ...

بسی سخن رفت تا به اینجا ، که برای چه و چرا به سوی آینده اینهمه شتابانیم .

آینده ای که نه چون دامان مادر گرم است و نه چون آغوشش مهربان .

پس باز صدای بوق آزاد می آید گوشم در حال بریدن نفس است به التماس به زبان می گوید فریاد کن درد مرا . زبان به حال فریاد می افتد اما صدایی که گوش می شنود همان صدای بوق آزاد است .یک دور باطل.

اما همین الان چقدر شنیدنیست صدای شفیعی کدکنی که با ساز لبانش می خواند :

به کجا چنین شتابان

آیا مشکل دل مردیگی ما را خرچنگ نوشته های کتب مدرسه می داند یا حتی یک فیلم ساز . نه امروز بی نهایت کمند فیلم سازانی که دغدغه ساخت اونچه که هست را دارند . دروغ است آنچه در لوحشان می بینیم یا بخاطر ترس و سانسور واقعیات یا بخاطر بی ارزش بودن بشر . چیست آنچه می بینیم یک سری تلقین و دورغ از دنیایی که بیرون از قاب سیاه تلوزیون هیچ واقعیتی ندارد . یا ما را به سمت فاضله شدن حول می دهند یا به سمت ساحره شدن .به هرحال با تمام انرژی از پای فیلم بلند می شوید به خیابان می آیید هر چه می بینید در تعارض است با آنچه که دیدید.

اینقدر  درد و سختی و ستم که دلتان لک می زند برای یکبار دیگر برگشتن جلوی شیشه  نشکن تلوزیون و با خیال آسوده و آرامش قلبی مقابل آن نشستن و  نچ نچ کردن بر مصائب دیگران.دور باطل.

باز صدای سنگین بوق آزاد می آید نگران نباشید صدای موج تلوزیون است که با گره خوردن نخ بادبادک بچه همسایه با آنتن روی پشتبام همه چیز را ملتهب کرده.

کودک پاورچین پاورچین به تشویق هم بازسی هاشی قدم بر می دارد ، جلو می رود و خودش را برای آزاد کردن نخ بادبادکش به لب پشتبام می رساند .

راستی تا به آنجا نرسیده بیایید ما بگوییم که چرا او قصد بازی با باد را داشته .

آری خودش می گفت دستم به آبرها نتمی رسید ولی دست به بادبادکم می رسد .

اما او از امروز بازی با باد را هم آموخت .

او گامی بیشتر به لب  پشتبام ندارد . رسید . اما نخ آزاد نمیشود آنتن تلوزیون نخ را رها نمی کند حسادت کرده. آخه آنتن تلوزیون بالاتر از خودش و دوست نداره هکمه باید اون جوری باشن که اون می خواد . پسر بچه رو نگا داره محکم نخشو با عقب جلو کردن از لای دندون های آنتن در میاره . افتاد ، اِ اِ افتاد .

این بچه خیلی کوچیک بود تازه از اون دنیا اومده بود و چه زود برگشت(صدای مرگ مولف) .باز هم صدای سنگین بوق آزاد ، نه صدای آمبولانس که کنار در حیاط ساختمان ایستاد.دور باطل.  

چقدر دلم برای حسین پناهی  تنگ شده ،

«من می خوام به کودکیم برگردم»

نوشته شده توسط حسین در 1:20 | | لینک به این مطلب